تبليغاتX
کورش کبیر

 

خیلی زیرکانه نیست؟ در نگاه اول انگار نوشته ها را با فتوشاپ روی عکس انداخته‌اند.

این نوشته های راهنمای بسیار جالب را Alex Peemoeller طراح برجسته استرالیا برای پارکینگ ساختمان «Eureka Tower» واقع در ملبورن استرالیا طراحی کرده است که بلند ترین برج مسکونی دنیا است. این نوشته ها به گونه‌ای طراحی شده که باعث خطای چشم شده و به طرز عجیبی دیده می‌شوند.برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب بروید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 0:58  توسط محمد کیومرثی | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 16:33  توسط محمد کیومرثی | 
 

           ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد.

            پشت خط مادرش بود

            .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

            مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي. فقط

            خواستم بگويم

            تولدت مبارك

            پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد ,

            صبح سراغ مادرش رفت وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع

            نيمه سوخته يافت

            ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 14:20  توسط محمد کیومرثی | 
نام این خودرو به عنوان کم ارتفاع ترین خودرو جهان در کتاب رکورد های گینس به ثبت رسیده.
این خودرو توسط فردی به نام پری واتکینس از کشور انگلستان ساخته شده است

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 14:30  توسط محمد کیومرثی | 
            نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و تصمیم گرفت

            دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش

            به خانه رسیدند.قبل از ورود، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در

            باغچه ایستاد. بعد با دو دستش، شاخه های درخت را گرفت.چهره اش بی درنگ

            تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند،

            برای فرزندانش قصه گفت، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی

            بنوشند.از آنجا می توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلو

            کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :" آه این

            درخت مشکلات من است. موقع کار، مشکلات فراوانی پیش می آید، اما این

            مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می

            رسم، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم. روز بعد، وقتی می خواهم

            سر کار بروم، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم.جالب این است که

            وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم، خیلی از مشکلات،

            دیگر آنجا نیستند، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 14:10  توسط محمد کیومرثی | 

پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود. به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار بودند و دخترکی را دید که ستاره های دریایی را می گرفت و یکی یکی آنها را به دریا می انداخت.

پیرمرد به دخترک گفت: “دختر کوچولوی نادان، تو که نمی توانی همه ستاره های دریایی را نجات بدهی، آنها خیلی زیاد هستند.”

دخترک لبخندی زد و گفت: “می دانم، ولی این یکی را که می توانم نجات بدهم.”

و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت: “و این یکی!” و ستاره‌ی دیگری را به دریا انداخت: “و این یکی…”

 

و پیرمرد نمی‌دانست که

 

…وَمَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا

…و هر کس انسانی را از مرگ رهائی بخشد چنان است که گوئی همه مردم را زنده کرده است

مائده : ۳۲

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 15:54  توسط محمد کیومرثی | 

 شما می توانید از ساعت مچی خود به عنوان قطب نما استفاده کنید. . بنابراین اگر دوست دارید از ساعت مچی خود به عنوان قطب نما هم استفاده کنید این مطلب می توانید برای شما مفید واقع شود.

برای این کار ابتدا همانطور که در شکل می بینید ساعت خود را روی کف دست خود قرار می دهید بطوریکه ساعت ?? به سمت چپ باشد.حالا دست خود را چرخانده تا عقریه ساعت شمار رو به سمت خورشید قرار گیرد. اکنون میانگین بین عدد ساعت ۱۲ و عقربه ساعت شمار قطب جنوب را نشان می دهد. (مطابق شکل)

نکته مهم: اگر شما در نیمکره جنوبی هستید مکان بین عقربه ساعت شمار و عدد ساعت ?? قطب شمال را نشان می دهد.

با این کار شما به راحتی و تنها با داشتن یک عدد ساعت مچی و یک عدد خورشید ! قطب ها را می توانید تشخیص دهید

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 11:55  توسط محمد کیومرثی | 

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: این چرت و پرتا چیه می گی ؟ لابد اینارو از ماهواره یاد گرفتی ... نه ؟

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: فلانی هم می‌گه هوا آفتابیه، خجالت بکش ، نکنه تو هم طرفدارش شدی ؟

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: ببین تو چه مدرکی داری ارائه بدی ؟ مدرک و سند ارائه کن !

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: با شما موافق هستم، راستی من هم مطلبی نوشتم درباره‌ی روش‌های کشت شترمرغ در اقمار کره‌ی مشتری. خوشحال می شم در موردش نظر بدین .

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: تو یا کوری یا کودنی یا خودتی به کودنی می زنی ...

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: وبلاگ خوبی داری، به من لینک می‌دی؟

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: ببین من قبول دارم که آسمون آبیه، ولی خوب آدم هرچیزی رو هر جا نمی گه . زدن این حرفا تو این دوره زمونه خطر جانی داره .

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: آره رمزو درس گفتی . پولتو بده تا قرصارو بهت بدم .

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: چه هوایی ؟ چه آسمانی ؟ تاریکی همه ی دنیا را فراگرفته است .

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: ببین تو هیچ چی حالیت نیست اول برو یک کم مطالعه کن بعد بیا نظر بده .

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: تو چرا گیر دادی به آسمون، بابا بیا بریم گیم نت خیلی حال می ده !

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: تو اصلا تا حالا سوار هواپیما شدی که دم از آسمان می زنی؟

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: خوب به درک که آبیه ،‌ اصلا گور بابای آفتاب و آبی و آسمون و تو و همه با هم .

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: خوب که چی؟ اینو خودت گفتی یا واسه گفتنش از کسی کمک گرفتی ؟

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: به تو چه که آسمون چه رنگیه، مگه دنیا همین چهاردیواری نیست که ما توشیم؟ خفه شو بیا بشین یه فکری واسه خرید خونه کنیم .

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: شما هم با این ژست‌های آسمان‌دوستانه‌تان! ول کنید بابا ! همین شمایید که پدر این ملت رو در اوردین ...

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: بزنم توی گوشت؟

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: تا کی باید دلمون برای آسمون بسوزه ؟ خاک بر سرمون که همه‌اش داریم به آسمون فکر می‌کنیم ، خودمون کم بدبختی داریم تو هی بچسب به آسمون .

من: امروز هوا آفتابی و آسمان هم آبی است.

یکی از این ماها: ببینم شما این پول‌ها رو از کجا میاری که صبح تا شب می‌شینی یه گوشه و حرف مفت می‌ِزنی؟ می‌شه بپرسم شغلت چیه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 11:13  توسط محمد کیومرثی | 
 
 
سوال جالب انیشتین

ظاهراً انیشتین مسئله ای طرح کرده است که درباره آن می گویند : " 98% افرادی که به حل آن اقدام می کنند به جواب نمی رسند " ، ولی من از درستی این سخن خبری ندارم و این چنین فکر نمی کنم زیرا آن را در کمتر از ۲۰ دقیقه حل کردم و فکر می کنم منظور انشتین این بوده که تنها ۲٪ به جواب نمی رسند.به هر حال شما هم امتحان کنید ، حتماً موفق خواهید شد .

صورت سؤال : پنج خانه با رنگ های مختلف ، صاحب هایی با ملیت های مختلف که هر کدام یک نوع مجله می خوانند ، یک نوع نوشیدنی می نوشند و یک نوع حیوان نگه داری می کنند ، وجود دارد . شما باید مشخصات خانه ها را به دست آورید . سؤال را با توجه به راهنمایی های زیر حل کنید .


1. مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند .

2. مرد سوئدی یک سگ دارد .

3. مرد دانمارکی چای می نوشد .

4. خانه ی سبز در سمت چپ خانه ی سفید قرار دارد .

5. صاحب خانه سبز قهوه می نوشد .

6. شخصی که نیویورک تایمز می خواند پرنده پرورش می دهد .

7. صاحب خانه ی زرد مجله ی فیلم کامنت می خواند .


8. مردی که در خانه وسطی زندگی می کند شیر می نوشد .

9. مرد نروژی در اولین خانه زندگی می کند .

10. مردی که واشنگتن تایمز می خواند در کنار مردی که گربه دارد زندگی می کند .

11. مردی که اسب نگهداری می کند کنار مردی که مجله ی فیلم کامنت می خواند زندگی می کند .

12. مردی که لوس آنجلس تایمز میخواند شیرقهوه می نوشد .

13. مرد آلمانی اشپیگل می خواند .

14. مرد نروژی کنار خانه ی آبی زندگی می کند .

15. مردی که واشنگتن تایمز می خواند ، همسایه ای دارد که آب می نوشد .

16. یکی از ساکنین به حشرات علاقه مند است .

 

 


دوستان عزیز می توانند جواب های خود رو بصورت خصوصی برای من ارسال کنند و به قید قرعه برنده ۲ساعت اینترنت بشوید!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 10:42  توسط محمد کیومرثی | 

دوشنبه
الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم ..خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد آشپزی می کنم . امروز می خوام یه جورکیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده 12 تا تخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی من کاسه به اندازه ی کافی نداشتم واسه ی همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرضبگیرم تا بتونم تخم مرغ ها رو توش بزنم .

سه شنبه

ما تصمیم گرفتیم واسه ی شام سالاد میوه بخوریم . در روش تهیه ی اون نوشته بود « بدون پوشش سرو شود » (dressing= لباس .مخلفات.سس زدن) خب من هم این دستور رو انجام دادم ولی ریچارد  یکی ازدوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون . نمی دونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسه شون سالاد رو سرو می کردم اون جور عجیب و شگفت زده به من نگاه می کردن. .

چهارشنبه

من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه ی اینکار که می گفت  قبل از دم کردن برنج کاملا شست وشو کنین. پس من آب گرم کن روراه انداختم و یه حموم حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم . ولی من آخرش نفهمیدم این کار  چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت .

پنج شنبه

باز همامروز ریچارد ازم خواست که واسه ش سالاد درست کنم . خب من هم یه دستور جدیدرو امتحان کردم . تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعداونو روی یه ردیف  کاهو پخش کنین و بذارین یه ساعت بمونه قبل از این که اونو بخورین .

خب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیدا کردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پلا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بلای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره.

ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا  حالم خوبه؟؟

نمی دونم چرا ؟ عجیبه !!! حتما خیلی تو کارش استرس داشته. باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم.

جمعه

امروزیه دستور غذایی راحت پیدا کردم . نوشته بود همه ی مواد لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک . (beat it = در غذا : مخلوط کردن.در زبان عامیانه : بزن به چاک) خب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه ی مامانم . ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد لازم همون جوریکه ریخته بودمشون تو کاسه مونده بودند.

شنبه

ریچاردامروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه ی مراسم  روز یک شنبه اونو آماده کنم ولی من مطمئن نبودم که چه جوری آخه می شه یه مرغ رو واسه یک شنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد . قبلا به این نکته تو مزرعه مون توجهی نکرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفش های خوشگلش ...وای من فکر می کنم مرغه خیلی خوشگل شده بود..

وقتی ریچارد مرغه رو دید اول شروع کرد تا شماره?ی 10 به شمردن و ولی بازم خیلی پریشون بود.

حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسه ش برقصه.

وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده شر وع کرد به گریه و زاری و هی داد میزد!! آخه چرا من؟چرا من؟

هووووم ... حتما به خاطر استرس کارشه .... مطمئنم ...

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 22:0  توسط محمد کیومرثی | 

لطفا خانم ها نخونند

 

 

 

تحقیقات نشان داده که فقط 20% مردها عقل دارند
.......
80% بقیه زن دارند !!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟
thumbs up

مردها بر اثر کمبود عاطفه ازدواج می کنند
بر اثر کمبود حوصله طلاق می دن
ولی نکته جالب اینه که بر اثر کمبود حافظه دوباره ازدواج می کنند !!!! ؟؟؟؟؟؟؟
d'oh

مردها سه تا آرزو دارن :
- اونقدر که مامانشون می گن خوش تیپ باشن !
- اونقدر که بچه شون می گن قوی باشن !
و مهمتر از همه اینکه :
- اونقدر که زنشون بهش شک داره دوست دختر داشته باشن !!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟

- بیشتر مردان موفقیت شون رو مدیون زن اولشون هستند و
زن دومشون رو مدیون موفقیت شون !!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟
peace sign

مرد اولی : امان از دست این زنها !؟ زنم تمام دارائیمو برداشت و رفت !
دومی : خوش به حالت ! زن من تمام دارائی مو برداشت و نرفت !!!! ؟؟؟؟؟
not worthy

- زن به شوهر : من احمق بودم که باهات ازدواج کردم !
مرد : عزیزم چرا عصبانی می شی ! خب من هم عاشقت بودم اینو نفهمیدم !!!! ؟؟؟؟؟

فرق پیر دختر با پیر پسر:
.

.

.......






ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 12:56  توسط محمد کیومرثی | 

 

شب زايش مهر، ريشه ي كريسمس

 شب چله  يا  شب يلدا  جشني است با پيشينه اي به درازاي دست كم هفت هزار سال. اين جشن همچون نوروز, سيزده به در و مهرگان... پس از يورش و شكست ايرانيان از مقدونيان, مغولها و تُركان ، همچنان پابرجا مانده و هر سال در سَراسَر خانه هاي ايرانيان برپا مي گردد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 1:25  توسط محمد کیومرثی | 
             سالها دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث برده بودند زندگی می

            کردند. آنها یک روزبه خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جر و بحث کردند و

            پس از چند هفته سکوت اختلافشان زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح

            در خانه برادر بزرگتر به صدا در در آمد وقتی در را باز کرد مرد نجاری

            را دید، نجار گفت: "من چند روزی است دنبال کار می گردم فکر کردم شاید

            شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد کمی

            کمکتان کنم؟ "برادر بزرگتر جواب داد : "بله، اتفاقاً من یک مقدار کار

            دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن آن همسایه در حقیقت برادر کوچکتر

            من است. او هفته ی گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را بکنند

            و این نهر آب وسط مزرعه ی ما افتاد و او این کار را حتماُ به خاطر کینه

            ای که از من به دل دارد کرده" سپس به انبار مزرعه نگاه کرد و گفت: "در

            انبار مقداری الوار دارم. از تو می خواهم بین مزرعه ی من و برادرم حصار

            بکشی تا دیگر او را نبینم نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره

            کردن الوارها. برادر بزرگتر به نجار گفت: "من برای خرید به شهر می روم

            اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم" نجار در حالی که به شدت مشغول به

            کار بود جواب داد: "نه، چیزی لازم ندارم" هنگام غروب وقتی به مزرعه بر

            گشت چشمانش از تعجب گرد شد حصاری در کار نبود به جای حصار یک پل روی

            رودخانه ساخته شده بود کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: "مگر

            من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟" در همین لحظه برادر کوچکتر از

            راه رسید و با دیدن پل فکر کرد برادرش دستور ساختن پل را داده به همین

            خاطر از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای

            کندن نهر معذرت خواست وقتی برادر بزرگترش برگشت نجار را دید که جعبه ی

            ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است کشاورز نزد او رفت و بعد

            از تشکر از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت:

            "دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم."

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 0:57  توسط محمد کیومرثی | 
             از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند وفادارترين مردي که ديدي که بود؟ او گفت:"

            جواني که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمي دانست همسرش کيست و چه شکل

            و قيافه اي خواهد داشت اما با اين وجود هرگاه با دختري جوان برخورد مي

            کرد شرم و حيا پيشه مي کرد و خود را کنار مي کشيد. او وفادار ترين مردي

            بود که در تمام عمرم ديده بودم

            حکایتی از یک قهرمان تنیس

            آرتو اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در

            جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و

            در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هايي از طرفدارانش دريافت

            کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري

            انتخاب كرد؟ او در جواب گفت: در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را

            آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند. 500

            هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند. 50 هزار نفر پا به

            مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات

            ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر

            به فينال... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز

            نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي

            گويم خدايا چرا من؟

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 1:11  توسط محمد کیومرثی | 
             می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی

            چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست

            بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده

            اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست

            دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی

            بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود.

            می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه

            اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او

            فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز

            را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در

            قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به

            او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان

            دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را

            بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر

            او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل

            لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی

            عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرد

            دلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 19:2  توسط محمد کیومرثی | 
پس از درج مطلب خاطره ای از دکتر حسابی و البرت انشتین حال بر ان شدم تا مختصری از زندگینامه این بزرگ مرد تاریخ که بدون شک نه تنها پدر فیزیک نوین بلکه میتوان گفت پدر علم نوین و تحصیلات اکدمیک ایران است!!این از آن جمله مطالبیست که هر ایرانی باید بخواند و بداند

حتما توصیه می کنم بخونید:

سيد محمود حسابي در سال 1281 (ه.ش), از پدر و مادري تفرشي در تهران زاده شدند. پس از سپري نمودن چهار سال از دوران كودكي در تهران, به همراه خانواده (پدر, مادر, برادر) عازم شامات گرديدند. در هفت سالگي تحصيلات ابتدايي خود را در بيروت, با تنگدستي و مرارت هاي دور از وطن در مدرسه كشيش هاي فرانسوي آغاز كردند و همزمان, توسط مادر فداكار, متدين و فاضله خود (خانم گوهرشاد حسابي) , تحت آموزش تعليمات مذهبي و ادبيات فارسي قرار گرفتند. استاد, قرآن كريم را حفظ و به آن اعتقادي ژرف داشتند. ديوان حافظ را نيز از برداشته و به بوستان و گلستان سعدي, شاهنامه فردوسي, مثنوي مولوي, منشات قائم مقام اشراف كامل داشتند.

 شروع تحصيلات متوسطه ايشان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 12:43  توسط محمد کیومرثی | 
 

            روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری با هم شنا کنیم؟ حقیقت ساده لوح

            پذیرفت و گول او را خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند. حقیقت لباسش

            را در آورد. دروغ حیله گر فوراً لباسهای او را پوشید. از آن روز به بعد

            همیشه حقیقت عریان و زشت است و دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبنده.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 17:1  توسط محمد کیومرثی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 19:42  توسط محمد کیومرثی | 
            - سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

            سر ها در گريبان است

            کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

            نگه !

            جز پيش پا را ديد نتواند !

            که ره

            تاريک و لغزان است

 

            و گر دست محبت سوی کس يازی

            به اکراه آورد دست از بغل بيرون

            که ........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 19:30  توسط محمد کیومرثی | 
            در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله

            ‌اي جلوي ويترين مغازه ‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباس

            هايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌ گذشت. همين كه چشمش به

            پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشم هاي آبي او خواند. دست كودك را

            گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد. آن ها

            بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: حالا به خانه برگرد. انشالله كه

            تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي. پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او

            كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟ زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم.

            من فقط يكي از بندگان او هستم. پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داري

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 13:8  توسط محمد کیومرثی | 

پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:

وقتی برای اولین بار با بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ? بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ? گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد

یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن? بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو? باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم , رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است

بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده? سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست

آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع? مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 0:35  توسط محمد کیومرثی | 
خانمها ، بانوان، سركاران علیه:

وقتی در صف شیر مردم جایشان را به شما نمی دهند؟ وقتی كرایه تاكسی را می دهید راننده نمی گوید قابلی نداره؟ وقتی لبخند می زنید بچه های كوچیك از ترس قیافه شماگریه می كنند ؟ وقتی راه میروید بهتر است كه راه نروید؟ آیا وقتی به زیبایی فكر می كنید همان زمانی است كه به خودتان فكر نمی كنید؟ اگر می خواهید وقتی قدم میزنید مردان كف بر شوند، اگر می خواهید وقتی پلك میزنید مردان در خاك و خون غوطه ور شوند، اگر می خواهید وقتی با آنها صحبت می كنید خود را تكه تكه كنند، اگر می خواهید وقتی به آنها لبخند میزنید از كت خود یه چرخ گوشت در آورند و خود را چرخ كنند به موارد ریز توجه كنید:

برای خواندن بقیه طنز رو ادامه مطلب کلیک کنید.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 12:5  توسط محمد کیومرثی | 

زندگينامه دكتر ساموئل مارتين جردن , مدير آمريكايي دبيرستان البرز

كه خيابان جردن در تهران به ياد او نامگذاري شد

دكتر ساموئل مارتين جردن (به انگليسي: Samuel M. Jordan) از سال ۱۸۹۹ تا سال ۱۹۴۰ رياست كالج آمريكايي تهران (دبيرستان البرز) را به عهده داشت. او باني و سازنده دبيرستان البرز و مدرسه دخترانه آمريكايي تهران است.

جردن در سال ۱۸۷۱ ميلادي در نزديكي شهر يورك در پنسيلوانيا بدنيا آمد. پس از تحصيل در دبستان و دبيرستان در سال ۱۸۹۵ ميلادي از كالج لافايت درجه B.A (ليسانس) گرفت. در سال ۱۸۹۸ درجه استادي علوم الهي (ام.ا) از دانشگاه پرينستون را دريافت كرد. در سال ۱۹۱۶ كالج لافايت او را با درجه D.D (دكتر در حكمت و فلسفه) شناخت و در سال ۱۹۳۵ ميلادي از كالج واشنگتن و جفرسون بدرجهٔ دكتراي حقوق نائل شد.

دكتر جردن در سال ۱۸۹۸ ميلادي (۱۲۷۸ خورشيدي) به ايران آمد و يك سال بعد رياست مدرسه را به عهده گرفت .در سال ۱۹۱۳ ميلادي (۱۲۹۲ خورشيدي) با راه‌اندازي كلاس‌هاي باقيمانده دوره دوازده ساله دبيرستان تكميل گرديد. در سال ۱۹۱۸ ميلادي (۱۲۹۷ خورشيدي) اولين ساختمان شبانه‌روزي كه در آن زمان، مك كورميك‌ هال (Maccormick Hall) ناميده مي‌شد و يك ساختمان ديگر پايان يافت.

رژيم پهلوي، به پاس خدمات فرهنگي وي در كالج البرز، دو مدال و نشان به او عطا كرد:

  • در سال ۱۳۰۰ هجري خورشيدي، وي يك قطعه نشان و مدال درجه دوم علمي
  • بار ديگر در سال ۱۳۱۹ هجري خورشيدي، وي و خانمش به دريافت نشان درجه يك علمي ديگر مفتخر شدند.

دكتر جردن، در سال ۱۳۱۹ هجري خورشيدي از ايران رفت.

دكتر جردن پس از بازگشت به آمريكا، در سال ۱۳۲۳ هجري خورشيدي، دوباره به ايران آمد و مورد استقبال شاگردان و مريدانش قرار گرفت. او ايران را وطن دوم خود مي ‌ناميد و همواره از آن به نيكي ياد مي‌كرد. وي در سال ۱۳۳۳ هجري خورشيدي، در ۸۱ سالگى در آمريكا در گذشت.

در سال ۱۳۲۶ هجري خورشيدي، مراسمي به ياد او و براي بزرگداشت او در تالار دبيرستان البرز برگزار شد و نيم تنه سنگي وي را كه استاد ابوالحسن صديقي تراشيده بود، در كنار در ورودي آن نصب كردند. اين پيكره بعدا به كتابخانه دانشگاه صنعتي اميركبير منتقل گرديد.


بزرگ‌راه آفريقا در شمال تهران، در زمان رژيم پهلوي، به يادبود وي خيابان جردن نام گرفته بود، نامي كه هنوز هم بطور غير رسمي كاربرد دارد.

كتابي به نام "روش دكتر جردن" به قلم شكرالله ناصر در ديماه ۱۳۲۳ در تهران منتشر شده كه در آن به شيوه كار وي و اداره دبيرستان پرداخته است.

 از خاطرات و كلمات دكتر جردن

  • "من ميليونر هستم زيرا هزارها فرزند دارم كه هر كدام براي من، براي ايران و براي دنيا ميليونها ارزش دارند."
  • "بچه‏ها مملكت شما سابقهٔ درخشانى داشته است. بازگشت به آن روزگار درخشش بستگى به همت و شجاعت و كوشش شما دارد. اميدوارم حرف من در گوش و قلب شما باشد و براى ملت و كشورتان مفيد واقع شويد."
  • براي دروغ ده شاهي كفاره تعيين كرده بود.
  • اگر در جيب كسي سيگار پيدا ميشد يك تومان جريمه داشت.
  • اگر از دانش‏آموزى سئوالى مى‏كرد و او بلد نبود، مى‏گفت: "كلّه به ‏كار، كدو كنار."
  • ميگفت " سيگار لوله بي مصرفي است كه يك سر آن آتش و سر ديگر آن احمقي است!"
  • لوطى‏ را در معنايى منفى ـ در مايهٔ الواط ـ به ‏كار مى‏برد و مى‏گفت: "غيرت، همت، زحمت، كار، كوشش: اينها به آدم‏آباد مى‏رسد. سستى، بى‏حالى، كارنكردن، بارى‏ به ‏هرجهت بودن به لوطى‏آباد مى‏رسد."
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 18:52  توسط محمد کیومرثی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 18:6  توسط محمد کیومرثی | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 14:4  توسط محمد کیومرثی | 

این داستان زیبا رو بخونید: ( این داستان جدیدی نیست احتمالا خیلی ها این رو شنیدید . اما  گاهی لازمه که بعضی چیز ها حتما یاد اوری بشن تا فراموش نکنیمشون ....)

تقدیم به اونا که میخوان " با معرفت " باشن !

در بیمارستانی ? دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم?اتاقیش روی تخت بخوابد.

آنها ساعت?ها با یکدیگر صحبت می?کردند? از همسر? خانواده? خانه? سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می?زدند.

هر روز بعد از ظهر ? بیماری که تختش کنار پنجره بود ? می?نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می?دید برای هم ?اتاقیش توصیف می?کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ? با شنیدن اوصاف دنیای بیرون ? روحی تازه می?گرفت.

گفته های مرد کنار پنجره چنین بود:

این پنجره ? رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی?ها و قوها در دریاچه شنا می?کردند و کودکان با قایقهای تفریحی?شان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ? به منظره بیرون ? زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می?شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می?کرد ? هم?اتاقیش چشمانش را می?بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می?کرد.

روزها و هفته?ها سپری شد.

یک روز صبح ? پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ? جسم بی?جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد? اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ? خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می?توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در کمال تعجب ? او با یک دیوار مواجه شد.

مرد ? پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم?اتاقیش را وادار می?کرده چنین مناظر دل?انگیزی را برای او توصیف کند !

پرستار پاسخ داد: شاید او می?خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی?توانست دیوار را ببیند.

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 11:28  توسط محمد کیومرثی | 
            روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بود كه به كوه نظري انداخت و

            از اونجا كه با خدا خيلي دوست بود گفت: خدايا اين كوه رو برام تبديل به

            طلا كن. در يك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد. مرد از ديدن اين همه

            طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد. در

            همان لحظه هر دو چشم مرد كور شد

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 17:41  توسط محمد کیومرثی | 
 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 10:15  توسط محمد کیومرثی | 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 9:57  توسط محمد کیومرثی | 

درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

براي خواندن ۸ درس ديگر به ادامه مطلب برويد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 11:13  توسط محمد کیومرثی |